53 - گناه نا اميدى



هشام بن سالم گويد: امام سجاد (عليه السلام ) در مكه مشغول طواف بود، ناگهان در يك ناحيه مسجد جمعيتى را ديد، پرسيد اين جمعيت براى چه در آنجا جمع شده اند؟ عرض كردند: محمد بن شهاب زهرى عقلش را از دست داده و با هيچ كس سخن نمى گويد، بستگانش او را از خانه بيرون آوردند تا شايد مردم را ديد سخن بگويد،
وقتى كه طواف امام سجاد (عليه السلام ) تمام شد نزد زهرى آمد و فرمود: چرا چنين هستى ؟
زهرى عرض كرد: فرماندار شدم و در خون (فردى ) شركت نموده ام ، اينك از خوف خدا به اين حال كه مى بينى افتاده ام .
امام فرمود: من در مورد تو از اينكه نااميد از رحمت خدا شده اى ، بيشتر از آنچه انجام داده اى ترس دارم .
سپس فرمود: برو ديه (و خونبهاى ) فردى را كه در قتل او دست داشتى بپرداز.
زهرى عرض كرد: اين كار را كردم ولى اولياء مقتول نمى پذيرند. امام فرمود ديه را در ميان كيسه اى بگذار و ببند، و منتظر بمان تا وقت نماز، و در آن هنگام آن را به خانه اولياء مقتول بيفكن . (76)